����

����


 

 

در آستانه دري ايستاده ، دري که از هجوم ساليان دوري بر قامت اين عمارت باقي مانده است. باقي مانده تا بگويد که مي توان بود و ماند، بدون آنکه از برايت دل بسورانند. رو برويش بيوه اي در حال عبور از پلکان اين حوضخانه با دو کوزه گلين برجايش خشک زده ، پشت به او. هنوز هم نشانه هايي از ترکيب شاد رنگ هاي زرد و سبز در لباس آن بيوه ديده مي شود. بعد از پنج پله بايستي پيچيد و او منتظر اين پيچش نگاهش به حوض آب است. دستانش را در هم پيچيده و به سينه آويز کرده تا بتواند با سري کج و متاثر از محيط، همراهان خود را به فکر فرو برد. او توانسته است دليل حرکت آب را براي پله هاي سنگي و ديوار هاي نمور شرح دهد اما نتوانست که به صداي مرگ آب در حوض روبرويش گوش فرا دهد. تنها از معصوميت پنهانش در زير ابرو هاي بهم گره خورده اش مي توان حدس زد که براي کاشي هاي آبي حوض دل مي سوزاند. همان هايي که فواره سنگي را در دل خود زنداني کرده اند. و براي هميشه در زير سقف گنبدي حوضخانه، فرياد آب را از گلوي فواره بيرون خواهند ريخت. به زني خيره شده که از خواب چاشت کودک قنداقي اش استفاده کرده و جله هاي هفته اش را در آن آبي خوضخانه غسل مي دهد. در همهمه مالش لباس ها، سايش دستان و حرکت موزون آن زن چه چيزي مرموزي را مي توانست ببيند تا آن روز نديده بود. در بين آن همه قدمت، هيچ چيز برايش قديمي نبود. خيره خيره ، به راه راه چرک جله ها روي سينه آبي حوض مي نگريست و در دل فرياد مي زد : ديگر بس است. اما هيچ چيز جلودار عبور تاريخ از روبروي چشمانش نبود. بايستي مي دانست که تاريخش از آن همه رنج روي تن تک تک مردمان شکل گرفته .
در دلش هيچ چيز نبود. هنوز هم نيست . شايد اگر بود، برايم بيشتر از اينها جيغ مي کشيد. وقتي که برايم فرستاد که بايستي رفت هنوز منتظر خداحافظي اش بودم.

قاصدک 14 آبان 1382


ما زنده به آنيم که آرام نگِيريم موجيم که آسودگی ما عدم ماست ...
زمانش رسيده؛ چون بخت هم يار شده ... پس فقط ميمونه که من چمدونم رو ببندم...
البته زياد دوذ نمی رم....
اثاثيهام رو هم با خودم می برم.
تا ببينم که در اين قالب جديد چگونه خواهم بود ؟!؟!؟






آهاي
خدا
...
خدا خدا
دارم داد مي زنم
و صدات مي کنم ...

خدايا
من کجام ؟
خدا يا
من چي کار دارم با
خودم مي کنم ؟ مي خوام به چي برسم ...

خداجون
من همون هادي ام که سه سال پيش مقابلت زانو ميزدم و صدات مي کردم ... اگه هر که نمي
دونه تو که مي دوني که من هيچ چي نيستم و نبودم ...من همون بودم  که خيلي ها بهش
ميگن  ... من همون بودم  حالا چي ؟!؟!؟؟!



حالا من
کيم ... من هنوز هم احساس مي کنم که با تو خيلي راحت مي تونم صحبت کنم.

خدايا
!!! من چه معامله اي کردم ... چي رو ازم گرفتي تا اينطوري بشم ... چي رو از اين آدم
نماي حيوان صفت دور کردي ... من به چي رسيدم ... ياد گرفتم که اول دروغ رو بگم اگه
خوب جواب نداد, راستش رو بگم ... تو خودت مي دوني که من از خال بندي  به خاطر
لذتي که مي برم بدم نمي آد اما خودت شاهد هستي که اکثر وقتها براي کساني خالي بستم
که برام خالي مي بستن ....
خداجون
من يادمه که سه سال پيش همه آدم ها برام جالب بودن و دوست داشتم که دوستشون بدارم ..
اما کم کم ياد گرفتم که آدم هايي رو بايد تحويل گرفت که برام وقت مي ذارن و تحويلم
مي گيرن ... اما خودت شاهد بودي که من سعي خودم را براي برقراري ارتباط با خيلي ها
گذاشتم ....



خدايا
خودت خوب مي دوني که من براي اينکه اينجا باشم نصف هم ترازانم هم تلاش نکردم ... تو
خودت خواستي ... منم از اولش مي دونستم ...

خدايا
هنوز هم دلم مي خوات يکي از اون قنوت هايي رو که در تاريکي در اول وقت مغرب مي خوندم
, يه بار ديگه باهات زمزمه کنم ...هنوز دوست دارم براي خودم تنها باشم و بدون توجه
به ديگران با خودم داستان بسازم ... تنها در کنار لونه مورچه ها با هاشون صحبت کنم
... بتونم يه بچه گربه براي خودم داشته باشم ... هر وقت خواستم کتاب شعر هام رو ورق
بزنم و اگه خواستم به پاي صحبت بابابزرگ و مامان بزرگ هام بشينم و يا اصلاً برام مهم
نباشه که خونمون کوچيکه , پولمون کمه , مامانم برق چشماش و نشاط جوانيش رو از دست داده
, بابام پير شده و موهاي جو گندمي اش داره کم کم سپيد سپيد ميشه , ....
آخرين
نفر باشم که بخوابم و از بس راز بقا ديده باشم, حيوان هاي زيبا رو و نحوه زندگي شون
رو بدونم ...



خدايا
من به جاي چي اينهمه بي چيزي رو بدست آوردم ...

خدايا
از کله شقي خودم بيزار شدم و خواستم عاقل بشم ... اما الان دوست دارم که بتونم همون
هادي خان کوچولوي آتيش سوزوني باشم که هيچ جا از دستش در امون نيست ...


خدايا
هر وقت که
با آدم ها صحبت مي کردم احساس مي کردم که دارم چيز ياد مي گيرم اما الان هر وقت با
ديگران صحبت مي کنم احساس مي کنم چيزي از دست مي دهم ...

خدايا
من از سرمايه اين مردم و همون افراد به جايي که نبايد رسيدم ؟؟؟؟


ازت واقعاً مي پرسم ... من کجام ... چي کار دارم ميکنم ... مگه ميشه که يادم بره ....
من ازت خواستم که به من دلي بده که تموم دنيا توش جا بشه ... چند بار فهميدم که داري
امتحانم مي کني . چند بار احساس کردم که داري بهم مي فهموني که تو لياقتش رو نداري
...

خدايا
اقرار مي کنم که هر چه قدر من بي لياقت و بي ارزش هستم اما اما اما دوستاني دارم بهتر
از برگ درخت.... اونچه که فقط احساس مي کنم برام مونده دوستاني اند که وقتي مي بينمشون
احساس مي کنم که تموم شادي هاي عالم توي دل من است ...هر کدومشون اونقدر ها يرام زحمت
کشيدن که من موندم که چي کار مي تونم براشون بکنم ...
هر
وقت که دلم تنگ مي شه و مي خوام از خودم فرار کنم به يکي از اونها پناه مي برم ...



خدايا
تو خودت شاهد هستي که من هميشه گفتم "

خدايا
شکرت " هر وقت که مريض بودم خوشحالتر بودم . هر وقت که گرفتار بودم بيشتر خوشحال بودم
...
خدايا
تو خودت مي دوني که هيچ وقت از يادت اونقدر ها غافل نبودم که خجالت بکشم دوباره باهات
صحبت کنم .اما از خيلي هاي ديگه عقب ترم .

خدايا
ياد گرفتم که به مردم به چشم مردم نگاه نکنم بلکه با عقايد و خرافات خودم به همه نگاه
کردم.


خدايا
مي خوام که
آدمت باشم مي خوام که باهات باشم ... نمي دونم چرا امروز اينطوري شدم ... دوست دارم
که دائماً گريه کنم ... نمي دونم چرا ... اما

خدايا تازه فهميدم که هر چي رو که مي خوام اونقدر دير بهش مي رسم که برام جز دردسر
چيزي نداره .... يادمه توپ قرمزرنگ بزرگي رو که ده سال از من دور نگهش داشتن و الان
فقط به عنوان يک خاطره ميونم بهش نگاه کنم يک درس. توپي برام خيلي ارزش داره.

خدايا
الام هم خيلي از چيز هايي که احساس مي کنم بهشون نياز دارم براي زندگي توي همين لحظه
و همين مکان به درد مي خوره ... دلم مي خواست چهارشنبه رفته بودم توي اون چادر ايي
که کنارشون بزها چرتک ميزدندو با صاحب خونه کمي گپ ميزدم ... اون بالا احساس مي کردم
که خيلي راحت تر از اون پايين احساست ميکنم ... تمام اون مناظر غير خطي و يا شايد خط
خطي و نسيم و آسمون همه و همه تو رو برام تداعي مي کردن.

حتي پريشب هم که بيرون روي تخت و توي اون سرما خوابيدم دلم مي خواست به چيزي که از
دستش دادم ( آسمون پرستارت ) بيشتر نگاه کنم.












To realize

the value of ten years:
Ask a newly
divorced couple.






To realize

the value of four years:
Ask a graduate.





To realize

the value of one year:

Ask a student who has failed a final exam.






To realize

the value of nine months:
Ask a mother who gave birth to a still born.






To realize

the value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.





To realize

the value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.






To realize

the value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.






To realize

the value of one minute:
Ask a person who has missed the
train, bus or plane.






To realize

the value of one second:
Ask a person who has survived an accident.





 





To realize

the value of one millisecond:
Ask the person who has
won a silver medal in the Olympics.





To realize

the value of a friend:
Lose one.






 Time waits for no one. Treasure every moment you have.

You will treasure it even more when you can share itwith someone special







 

1. I love you not because of who you are, but

because of who I am when I am with you.

 2. No man or woman is worth your tears, and the
one who is, won't make you  cry.

 3. Just because someone doesn't love you the
way you want him/her to, doesn't mean s/he
doesn't love you with all s/he has.

 4. A true friend is someone who reaches for your
hand and touches your heart.

 5. The worst way to miss someone is to be
sitting right beside the person knowing you can't
have him/her.




 6. Never frown, even when you are sad, because

you never know who is falling in love with yoursmile.

 7. To the world you may be one person, but to
one person you may be the world.

 8. Don't waste your time on a man/woman, who
isn't willing to waste his/her time on you.

 9. Maybe God wants us to meet a few wrong
people before meeting the right one, so that
when we finally meet the person, we will know
how to be grateful.

 10. Don't cry because it is over, smile because
it happened.

 11. There's always going to be people that hurt
you so what you have to do is keep on trusting
and just be more careful about who you trust
next time around.

 12. Make yourself a better person and know who
you are before you try and know someone else
and expect him/her to know you.

 13. Don't try so hard, the best things come when
you least expect them to.


 REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS 

FOR A REASON.







مرده
بدم زنده شدم ...

دولت عشق امد و من دولن پاينده شدم )... من از عشق متنفرم ولي عاشق دوست داشتن هستم
)

خيلي خيلي از اينکه يا خيلي ها بودم راضي ام...

امان از اين دنياي کوچولو , وقتي گفتم که من با فلاني آشنا هستم فوري گفت : همون که
...

ديروز با هم غرق در گذشته شده بوديم ... هردو مون خيلي از هم دور بوديم.... هردومنو
به اندازه کافي تغيير کرده بوديم تغييرات  را مي شد در گفتارمون براحتي حس کرد.

اون الان يه پدر بود با يک دختر کوچولوي خيلي با نمک که من آرزوي داشتن همچين دختري
را دارم , به قول خيلي ها

بلا

البته علاقه اون
به نقاشي به طور مشهود از بين رفته و نقاشي را تا حدي ترک کرده ...نمي تونم بفهم که
چرا از اون زيرزمين قديمي که پر از قاب هاي بزرگ و کوچک و کلي وسايل جالب براي فکر
کردن بوي قشنگي به مشام مي رسيد ...

اون زيرزمين هنوز براي من زيبا بود با اينکه يک سالي ميشد به اونجا پا نگذاشته
بودم...

چرا اينهمه بي نظمي براي من زيبا به نظر ميرسيد...

دلايلي براي هيچوقت




 



امشب با خيال بسيار راحت مي تونم بخوابم البته اگه از
خوشحالي خوابم ببره , قشنگي امروز حتي از روزهاي قبل و حتي از خود چهارشنبه هم که
طبق نوشته اي در دفترم , به نظرم به  آرامش بدون تست رسيده بودم و به خيال خودم به
خواب خوش رفته بودم ...اما الان انگار که از خواب بيدار شدم و به نتيجه اي که در
خواب وبيداري به اون دست يافتم, نگاه مي کنم .

از اين که مي خواستم بدون نتيجه گيري از بحث هاييکه واقعاً براي من خيلي راحت ادا
نمي شد ولي خيلي سخت براي خودم بازگو مي شد و خيلي خيلي سخت تر از اون به پايان مي
رسيد. پنجشنبه وقتي تصميم گرفتم که حال دوستم رو بپرسيم , ديدم که انگار دوستم در
ترديدي که البته بي ترديد حق دارد و چون من نميدانستم , کلي ضايع شدم و از اين بابت
خودم را جريمه کردم و به خاطر خواب خوش يک شبه ام, خودم را مجبور به بيداري و تفکر
تا نيمه هاي شب کردم ... خيلي هم بد نگذشت . بعد از چند سالي دوباره بدون بودن در
محيط دانشجويي بيدار بمونم ...






توي مسافرت هم مي گن آدم پخته مي شه؟

البته با کشف اتوبوس هاي جديد (همان ولو يا بقول بعضي از پير مرد - پيرزن ها بلبل )
ديگه پديده اي به نام پختگي در سفر مطرح نيست!!!

از اول صبح که سوار اتوبوس شدم به شدت خوابم مي امد.... در عرض حدود چند دقيقه -
راست يا دروغش گردن خودم - اتوبوس مملو از آقايان و به ندرت خانم هايي شد که قصد
مسافرت دارند- قابل توجه است که اين مسافرت حداکثر چهار ساعت طول مي کشد - قبل از
اينکه به خواب برم سرو صدايي به گوش مي خورد ...

خوب که توجه کردم يه خانم و آقا درست در طرف ديگر اتوبوس و يک صندلي عقب تر قرار
داشتند.  و صحبت هاي خانم که معلوم نبود خواهر آقا بودند يا نامزدش شروع
شد...ما هم که در حال خواب ديدن...

( دو ساعت و نيم بعد )

براي خوردن يک تغذيه کوچک در ماشين به مدد کمک خوش تيپ آقاي راننده از خواب بيدار
شدم. يک سانديس موز و سيب. خوب به عنوان صبحانه يه جوريه !!!

خوب که دقت کردم هنوز ... هنوز صداي همون خانم مي امد که با لهجه غليظ با همراه
خودشون مشغول اختلاط بودند.

البته نکته اي که سريع به آن پي بردم اين بود که هر چند ده جمله اي که خانم بيان مي
کنه , آقا فقط قادره که در جاهاي خالي صحبت هاي اوشن چند کلمه به صورت بسيار غير
قابل فهم ادا کنه!!!!

در اواخر سفر که ديگه خواب از سرم حسابي پريده بود, ياد چند تا برداشت علمي وو
مذهبي و عامي افتادم... از اينکه خانم ها در هنگام جنين بودن هم ار واره هايشان
بيشتر از آقايون تکان مي خوره ...

زنها بيشتر مي تونند از مغزشون در صحبت کردن استفاده کنن...البته ما که نمي دونيم
که اين ها راسته يا دروغ فقط شنيديم.





آخه ادم چقده مي تونه خر بشه!!!

ده سال اين کاره باشه و آخر سر هم سر يک اشتباه کوچولو اين گند کاري رو بالا بيرم
...

يادم مي آد وقتي کلاس چهارم ابتدايي بودم, با سه نفر ديگه اين کار رو شروع کردم. من
هميشه اين کار رو به خاطر هيجانش دوست داشتم ... از اينکه منو از محدوديت نجات مي
داد خوشم مي اومد و از يک طرف ديگه فکر کنم خودم زياد از اين کار سود نمي کردم و.
فقط به بقيه کمک مي کردم...

اين بار آخر هم وقتي داشتم وارد محل ميشدم ...اولش يه کم دلم لرزيد ... هيچ وقت اين
طوري نشده بودم... البته شانس اوردم که فقط يکيش گيرش اومد... اگه اون سه تاي ديگر
هم مي ديدش حتماً از اون آش هايي درست مي کرد که مصرف روغنش خيلي خيلي بالاست...

آخه من اومدم افه آدم هايي رو در بيارم که خيلي حاليشون است... اون وقت بود که از
زير کاغذ هام سر و کلش پيداپيدا شد و خدا روز بد نده...

...دو  هفته بعد ...

خوب جانم هر کي که هندونه نه بابا خربزه مي خوره ديگه پوستش رو که نمي خوره تو که
آدام بودي چرا اين کار رو کردي ؟؟!؟؟! ما هم که ديگه کار از کار گذشته بود و
افتادنم رو تقريبا حتمي مي ديدم ... سعي کرديم که فقط نمره پاسي رو از اين استاد
دريافت کنم ...

آخه جونم مگه ازو نا داشتي که نمره 18 خودت رو به نصف کاهش دادي و ... آخه مگه اين
اوستاد منو نمي شناسه که
تقلب
از مرام بزرگان است ...
Jيه
ذره خنده داره و کلي هم گريه
LLLLLLLLLLLLLLLLL

آره
بابا ! تقلب کردم آدم که نکشتم
يا اين که مواد رد و بدل نکردم ...






باز اومد و درست سر همون جاي قبلي
نشست. از دو روز پيش ميشناسمش!




يه چيزي باعث شد که توجهم بهش جلب
بشه؛ قيافش... البته نه قيافش به تنهايي, وقتي با دوستش حرف ميزد, احساس کردم که من
اصلا هيچي نمي فهمم... افه هاي لب و دهنش هم بر اين قضيه مي افزود و حس کنجکاوي مرا
به چه شدت قلقلک  مي داد - اونم من که در اين مورد قلقلکي ام هستم...

سعي کردم که بفهمم کيه ... بقول خودم با هاش ارتبط برقرار کنم . آخه من با هر چي و
هر کي که نظرم رو جلب کنه ارتباط برقرار مي کنم مثلا گيتار سعيد يا صورت شيطنت بار 
م همکلاسيم و الي ما شا الله . از نظر هيکل و رنگ پوست و رنگ موهاش به طور واضح
مشخص بود که با بقيه متفاوت است . انگار که خارجيه !!؟؟!! خوب با خودم گفتم که
حتماً خرجيه. بعد با ديدن طرز لباس پوشيدن و نحوه ارايش مو و صورتش پي بردم که اگه
ايراني باشه حتما از فرقه يا نژاد ديگه اي هست... � شايد هم به قول اين دانشمندان
نسلش منقرض شده - . وقتي سر کلاس نشست من بخوبي مي تونستم ببينمش . حتي نحوه نشستنش
هم با بقيه فرق مي کرد. از روي حرکات اش حدس زدم که خيلي بايد ساده باشد ... ( ساده
# خر ) تنها چيزي که توي صورتش جلب تو جه مي کرد , دماغ کوچولوي وسط صورتش است که
مثل خيلي ها عملي نبود. ( حالا يه آدم چيز فهم خوب مي فهمه که چرا با بقيه فرق مي
کرد
J
) وقتي که عينک مي زنه قيافش بامزه تر ميشه؛ ديروز سر کلاس نديدمش يه کم دلم واسش
تنگ شد... از همون جلسه اول کشف کردم که اسمش هم با بقيه فرق مي کنه... اسمش متناسب
با دينش بود... اون ارمني هستش... البته زياد هم شک برانگيز نيست... متعجب کننده هم
نبود... چون درست يک کليسا در نزديکي ما هست.همين الان فهميدم که ديروز تا پشت در
کلاس اومده و چون نيم ساعت دير کرده است, و کلاس نيومده ...( گفتم که ساده است ) .

طرز نشستنش روي صندلي خيلي بامزه است ... انگار صندلي کالسکه دوران بچه گيش هست. که
با تمام وجود داخل آن شده است ...

بهر حال مزه اين کلاس ها در اين است که با کلاس هاي چند سال اخير ما متفاوت است.




اين متن قشنگ رو
مي تونيد کامل اينجا بخونيد :


تابستون
که مي شد با چه التماسي از مامانش اجازه مي گرفت که شب رو پيش پدربزرگ و مادربزرگش
بمونه. عاشق خونه بزرگ و قديمي اونا بود. خونه اي که اتاق هاش پنجره هاي قدي رو به
قبله داشت و توي راه پله هاي پشت بومش پر بود از کوزه هاي سفالين سبز رنگي که پاييز
مادر بزرگ توش به تعداد تمام بچه هاش ترشي درست ميکرد. و اون حياط بزرگ با اون حوض
شش ضلعي آبي رنگ که دور تا دورش رو باغچه گرفته بود. باغچه اي که پر بود از گلهاي
محمدي و يک درخت توت بزرگ. درختي که هنوز طعم شيرين و داغ توتهاي درشتش توي عصرهاي
تابستون زير دندونمه. درختي که پير بود و تنومند. مثل خود پدربزرگ. پدربزرگي که
سالها بود تنگي نفس خونه نشينش کرده بود و دخترک هيچ وقت نمي فهميد که چرا اون
هميشه نفس نفس ميزنه. پدربزرگي که تمام عشقش نوه هاي نامهربونش بودن و گلدوناش که
دورتادور باغچه چيده بود. گلدونهايي که اون اواخر ديگه نفسش حتي ياري نميکرد که تا
حياط بره و آبشون بده و چه قدرغصه اون (حيوونها) رو مي خورد که دارن از بي آبي خشک
ميشن. و چه التماسي ميکرد به اين و اون که (يه تک پا برن تو حياط و اون حيوونک ها
رو آب بدن). ...